|
فیلم "مرد عنکبوتی- 3" در اولین روز نمایش در آمریکای شمالی با 59 میلیون دلار فروش بلیط رکورد فروش روز اول نمایش را شکست |
|
فیلم "مرد عنکبوتی- 3" در اولین روز نمایش در آمریکای شمالی با 59 میلیون دلار فروش بلیط رکورد فروش روز اول نمایش را شکست. به گزارش خبرگزاری رویترز انتظار میرود فروش فیلم مرد عنکبوتی - 3 که از روز جمعه 4 مه (14 اردیبهشت) در آمریکا و کانادا آغاز شده است، رکورد فروش در آخر هفته اول نمایش را هم بشکند. نمایش بینالمللی این فیلم از روز اول مه (10 اردیبهشت) آغاز شده بود.
پیش از این رکورد فروش روز اول و آخر هفته اول شروع نمایش در اختیار فیلم "دزدان دریایی کارائیب : صندوقچه مرد مرده" به ترتیب به میزان 55.8 و 135.6 میلیون دلار بود. قسمتهای قبلی فیلم مرد عنکبوتی نیز فروشهای بالای داشتند. |

مثل همیشه باز هم تنها ترینی عشق
چون کولیان شب زده صحرا نشینی عشق
اینان همین مردم برایم از تو بد گفتند
اما خدا میداند ومن غیر از اینی عشق
با نام تو با نام تو با ما چه ها کردند
د ستی به چشمت می گذارم تا نبینی عشق

رازقی پرپر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستيم و تماشا کرديم![]()
ظهر يک روز زمستاني وقتي به خانه برگشت پشت در پاکتي ر ديد که نه تمبر داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود . فقط نام و آدرس روي آن نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند:
عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم .
با عشق ، خدا
همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت ،با خود فکر کرد خدا چرا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمي نبود .در همين فکر ها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت : من که چيزي براي پذيرايي ندارم نگاهي به کيف پولش انداخت . او فقط 5دلار و 40 سنت داشت . با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان و دو بطري شير خريد . وقتي از فروشگاه بيرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند . در راه برگشت ، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند . مرد فقير به او گفت :خانم ، ما خانه و پولي نداريم . بسيار سردمان است و گرسنه هستيم . آيا امکان دارد به ما کمک کنيد ؟
جواب داد : متاسفم ، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام ((
مرد گفت : بسيار خوب خانم ، متشکرم . و بعد دستش را روي شانه ي همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند .
همان طور که زن و مرد فقير در حال دور شدن بودند ، درد شديدي را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال آنها دويد :
)) آقا ، خانم ، خواهش مي کنم صبر کنيد . وقتي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت .
مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد .وقتي به خانه رسيد ، يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت . همان طور که در را باز مي کرد ،پاکت نامه ي ديگري را روي زمين ديد . نامه را برداشت و باز کرد :
)) از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم ،با عشق خدا
باخودم گفتم : هر گاه که برايت دلتنگ شوم تکيه می کنم به ستون خاطراتت اما دريغ که اين خاطرات،خود،بی تکيه گاهند.با خود می گفتم هرگاه که برايت دلتنگ شوم،دست به دامان شعر هايی می شوم که برايت باريده ام اما دريغ که اين شعرها برای چشمانت دلتنگتر از منند.اينک با خود می گويم بعد از اين تمام دلتنگيها را خواهم شمرد نگاهشان خواهم داشت زلفهايشان را شانه خواهم زد تا شايد روزی به من بگويند که اگر بعد از اين به خاطر چشمانت آمدند با آنها چه کنم!
اين داستان غم انگيز کوهنوردي است که مي خواست به بلندترين کوه ها صعود کند. تصميم گرفت . تنها به قله کوه برود . هوا سرد بود وکم کم تاريک ميشد . سياهي شب سکوت مرگباري داشت . و قهرمان ما بجاي اينکه چادر بزند واستراحت کند و صبح ادامه دهد به راهش ادامه داد . همه جا تاريک بود و جز سو سوي ستارها وماه از پشت ابرها چيز ديگري پيدا نبود . وقهرمان ما چيزي به فتح قله نداشت که ناگهان پايش به سنگي خورد و لغزيد و سقوط کرد.در آن لحظات سقوط خاطرات بد و خوب بيادش آمد . داشت فکر ميکرد چقدر به مرگ نزديک است . که در آن لحظات ترسناک مرگ وزندگي احساس کرد که طناب سقوط به دور کمرش حلقه زده و وسط زمين و آسمان مانده است. درآن وقت تنگ ودرد آور و ترسناک و آن سکوت هولناک فرياد زد خدايا مرا درياب و نجات بده . صدائي لطيف وآرام از آسمان گفت چه مي خواهي برايت بکنم . قهرمان ما گفت کمکم کن نجات پيدا کنم . صدا گفت آيا واقعا فکر ميکني من مي نوانم تورا نجات دهم قهرمان کوه نورد ما گفت البته که تو مي تواني مرا کمک کني چون تو خداوندي و قادر بر هر کاري هستي . آن صدا گفت پس آن طناب را ببر و اعتماد کن . اما قهرمان ما ترس داشت و اعتماد نکرد وچسبيد به طنابش . و چند روز بعد گروه نجات جسد منجمد و مرده اورا پيدا کردند که فقط يک متر با زمين فا صله داشت .
..........ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق........برای شهر دلم انتظار می ميرد
...................دلم به وسعت الاله های غم سرخست......وجود ابی احساس پاک و بارانی ست
...........چگونه بی تو بمانم بدان.بهانه من.........
...............دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست.......بدان که قصه احساس قصه ای نيلی ست
بيا وقصه او را دوباره باور کن
......................بجای هجرت و اندوه و بي قراری و درد
...................................................بيا و از سرت لطفت تو فکر ديگر کن
پرنده از غم هجران تو چه بايد کرد؟............دلم برای نگاهت بهانه می گيرد
..............دلم اگر بروی در خزان هجرانت..............چو يک کبوتر بی اب ودانه مي ميرد
يک بار آن دو در ميدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پيروانشان درباره ي وجود خدا مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر يک به راه خود رفته و مجلس را ترک کردند.
در همان شب، دانشمند کافربه سوي معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست و براي اشتباهات گذشته ي خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .
و در همان ساعت،دانشمند با ايمان کتابهاي مقدس خود را به ميدان شهر برد و آنها را سوزاند و از دين رويگردان شد و کافر گشت....
درخلال يک نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي ازدشمن راداشت .فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان کامل داشت ولي سربازان دودل بودند .
فرمانده سربازان راجمع کرد وسکه اي از جيب خود بيرون آوردروبه آنها کرد وگفت: سکه را بالا مي اندازم اگرروبيايد پيروزميشويم واگرپشت بيايدشکست مي خوريم بعدسکه رابالا پرتاب کرد .
سربازان همه بادقت به سکه نگاه مي کردند تا به زمين رسيد.
سکه به سمت روافتاده بود.
سربازان نيروي فوق العاده اي گرفتند وباقدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند.
پس ازپايان نبرد معاون فرمانده پيش او آمد وگفت:قربان شما واقعا مي خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟
فرمانده با خونسردي گفت : بله وسکه را به او نشان داد.
هردوطرف سکه رو بود
اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
